علمی وفرهنگی
رابطه پیچیده فلسفه و علم
یکی از شاق ترین کارها برای سالک راه تفلسف فهم رابطه بین فلسفه و علم و تعیین مرزهای هر یک با دیگری است و پاسخ به این پرسش ها که :آیا آن دو یکی هستند ؟ و کدام به وجود آورنده دیگری است ؟ یا یکی مبنا و ریشه دیگری محسوب می شود؟
این معضل نیز مانند بسیاری از معضلات فلسفه ریشه در تاریخ فلسفه دارد. تاریخ فلسفه به ما می گوید که بسیاری از فلاسفه آغازین دانشمند هم بوده ا ند و به کشفیات مهمی در ریاضیات مانند فیثا غورث و یا درنجوم مانند تالس و یا در پزشکی مانند ابو علی سینا نائل شده اند.
در واقع تفکیک علم آنها از فلسفه شان تقریبا غیر ممکن است اما با آغاز فلسفه مدرن وتخصصی شدن امور آن رابطه نزدیک دچار گسست شد و تعیین مرز بین آن دو مشکل.
اما با تدقیق در تواریخ علم وفلفسه وموضوعات مطروحه در هریک می توان به الگوی جالبی در این باره دست یافت.بدین طریق که هرگاه در مورد موضوع مطرح شده در فلسفه نوعی توافق همگانی پدید می امد*ان موضوع از فلسفه جدا شده ووارد حوزه علم می شد.
بسیاری از علوم به همین روال از فلسفه منفک ومستقل شدند.2+2در همه جای دنیا یک نتیجه در بردارد اما برسر این که "واقعیت چیست؟ امکان دارد حتی بین اعضای یک خانواده هم توافق وجود نداشته باشد.پس فلسفه برخلاف علم نتیجه گیری هایی نیست که بر سر ان توافق وجود داشته باشد.
فرق مهم دیگر بین فلسفه وعلم فرایندیاست که هر یک برا ی کشف حقیقت اتخاذ می کنند.
بررسی علمی یک پدیده مثل تعیین عامل بروز یک بیماری دریک ناحیه تعریف معین ومشخصی دارد وبیماری مزبور هرجا که دیده شود*عالم مطابق فرایندی واحد با ان مواجه می شود.
ضمن انکه فرض ان این است که وی هوشیاربوده وبرکاروابزارخود نظارت دارد اما در عالم فلسفه چنین موقعیتی حاکم نیست و فیلسوف همواره به دنبال تکمیل و تصحیح فرایند دست یابی به حقیقت و گاه به پرسش گرفتن چنین فرایندی است. ضمن آنکه خردمندانه نیست با فرایندی واحد با همه پدیده ها برخورد کند؟ فرایند دستیابی به پاسخ پرسش "منشا عالم چیست؟" فرق دارد.
دیگر فرق مهم بین علم و فلسفه در نتیجه گیری های اخلاقی و فرجام گرایی است که در تفلسف روی می دهد اما در علم خبری از آن نیست.
فیلسوف ضمن لحاظ کردن جنبه های اخلاقی هر عمل و ایده همواره دل نگران فرجامی است که همواره آن عمل مزبور در پی دارد و نمی تواند بی تفاوت از کنار آن بگذرد .اگر افلاطون در ارمانشهرخودخواهان جامعه ای است متشکل از نژاد برتر*فیلسوفی دیگر در سلامت چنین ارمانی شک می کند وقتی می بیند که همین مفهوم در المان هیلتری مورد سوء استفاده قرار گرفت و پشتوانه فکری انهدام هزاران انسانی شد که به زعم عده ای متعلق به نژادپست هستند؟پس چنین فرجام تلخی به فیلسوف این امکان را می دهد*اندیشه وارمانی را حتی شکیل وتثبیت یافته به زیر تیغ نقد کشید وشرارت وسعادت اش را به نیروی خرد بکاود.در علم اما چنین الزامی وجود ندارد وعالم چندان در پی نتیجه گیری های اخلاقی وفرجام گرایانه اقدام خود نیست.
در فلسفه"شمول"و" وحدت" حاکم است اما در علم چنین نیست. وقتی در فلسفه تعریفی برای انسان ارائه می شود وفی المثل گفته می شود که"انسان حیوان ناطق است"این تعریف شامل همه انسان ها می شود.
انسان هایی که علی رغم کثرت شان از نظر جنس،سن ونژاد،در ذهن فیلسوف از وحدت برخودارندوهمه واحد ویکتا در نظر گرفته می شوند؛در حالی که در ذهنیت علمی واقعیت کشف شده درباره یک انسان براحتی قابل اطلاق به انسانی دیگر نیست.مثلآ اگر شخصی در موقعیت خاصی دست به عمل خاصی زد،از لحاظ علمی دلیل برآن نمی شود هر انسان دیگری هم در آن موقعیت خاص،دست به آن عمل خاص خواهد زد بلکه عمل انسان ها دقیقآ به سن،جنس،نژاد ،تربیت وبسیاری"عوامل کثرت بخش"دیگر بستگی خواهد داشت.
از مجموع حرف های فوق می توان نتیجه گرفت که فلسفه وتفکر فلسفی بنیان وپایه علم وتفکرعلمی محسوب می شود.به قولی فلسفه مادر علوم است وعلی رغم مقاطع کوتاه تاریخی که این دو مو ضعی خصومت آمیز نسبت به هم اتخاذ کردند،علم مآمن ومآوای خود را درفلسفه می جسته است.
از همین رو عده ای برآنند که اعتبارعلوم با فلسفه سنجیده می شود. به عبارت دیگردر تاریخ
علم هرگاه که علم با بحران اعتبار مواجه شد.بابازگشت به اصل وریشه خود که همانا فلسفه وتفکر فلسفی است،سعی در تحکیم بنیان های عقلیه خود ودر نهایت غلبه بربحران اعتبار برآمده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله: